یه روزی …
یک داستان قدیمی هندی می نویسد روزی پیرمردی برای چند نفر در حال تعریف کردن بود… می گفت: “روی شانه هایم دو گرگ هستند! روی یکی از شانه هایم یک گرگ سیاه که مدام مرا به کارهای اشتباه و ناشایست وسوسه می کند و روی شانه ی دیگرم یک گرگ سفید که مرا تشویق می کند به کارهای درست…” رهگذری که ماجرا …


